هميشه پيش از آنكه فكر كني اتفاق ميافتد....
تمام شد.
|
هميشه پيش از آنكه فكر كني اتفاق ميافتد.... تمام شد.
+ نوشته شده توسط CatDog در دوشنبه 26 آذر1386 و ساعت
22 |
فكر ميكردم اين روزها بايد روزهاي خاصي بوده باشند كه باز خاطراتت پررنگ شده برايم، كه باز هوست زده به سرم، كه باز فكرت راه باز كرده ميان ِ اينهمه تفكرات ِ منفيم، كه باز يادت ميافتم و گاه از اين يادآوري لبخند ميزنم و گاه سرم را تكان ميدهم و چشمهايم را ميبندم و محكم روي ِ هم فشار ميدهم كه اين يادآوريها بروند و چيز ِ ديگري جايگزينش شوند. يادم نميآيد اين روزها چه روزهايي بودهاند. احتمالاً هم خيلي خاص نبودهاند. روزهاي ِ معمولياي بودهاند كه من بيآنكه بفهمم، آرام آرام فرو ميرفتهام و نميفهميدم و تا مدتها بعدش هم نفهميدم كه تقريباً غرق شدهام و چه احمقانه و سادهلوحانه احساس ِ رضايت و خوشبختي و خوشحالي و آرامش ميكردم از اين فرو رفتن ِ آهسته! راستش زده بود به سرم كه باز پيشنهاد ِ رفتن را مطرح كنم. ميداني، بيشتر از دو ماه گذشت از روزي كه تصميم گرفتيم كه برويم و مدام از اين هفته به آن هفته موكول شد. حالا هم كه باز من دلم خواست كه برويم، شايد بيشتر براي ِ آنكه از اين محيط ِ گند ِ كارم چند روزي را دور باشم، اين بلا سرت نازل شد. عجيب نيست بنظرت؟ چطور است كه هربار يك اتفاقي اين رفتن را عقب مياندازد؟ چطور است كه هربار چيزي مانع از رفتنم ميشود؟ بعد از ظهر فكر ميكردم تمام ِ آن تصورات و تصميمها، احمقانه و اشتباه بود. گاهي بايد در خوشخيالي و خامي بماني. اينطور حداقل يك خيال ِ خام و خوش داري. خاطراتي كه دلت تكرارشان را بخواهد، لحظاتي كه يادآوريش لبخند را روي ِ لبت و لذت را به قلبت سرازير كند، جاهايي كه دوستشان داري بخاطر لحظات شادي كه آنجا گذراندهاي. اگر رفتي و گند زده شد به همه چيز چي؟ حتي به تمام ِ خاطرات و لحظات و حرفهايي كه اين روزها با حسرت آرزوي ِ تكرارشان داري؟ اگر رفتي و گه گرفته شد به تمام خيالات ِ خامت چي؟ پ.ن: ديروز موقع قليان كشيدن، توي ِ آن قهوهخانه عجيب و غريب، لحظاتي دلم ميخواست سرم را بيهوا بيارم جلو و لبهايت را ببوسم. شايد آن پرده تشويش و ناآرامي كه روي ِ صورتم ديدي، از همينجا نشأت گرفته باشد. من دوست داشتم و عميقا ميخواستم كه ببوسمت، آرامم كرده بودي و حس ِ قدرشناسي عجيبي همه وجودم را پركرده بود. با اينحال نه بوسيدمت، نه گذاشتم بفهمي كه چقدر با خودم كلنجار رفتهام. بعدنوشت: حالا فکر میکنم که این پست را بعد ترسوی آرمیتا نوشته...سگ تیپاخورده رنجور!
+ نوشته شده توسط CatDog در جمعه 23 آذر1386 و ساعت
22 |
بغلم كرده بود. بغل كه نه....كنارم نشسته بود، دستش را به دور شانه و بازويم حلقه كرده بود و زير گوشم زمزمه ميكرد كه دوستم دارد. دوست داشتنش را با تمام ِ وجودم حس ميكردم. همانطور كه حس ميكردم و ميدانستم دوستش دارم. همان بافتني ِ مشكي يقه هفت را پوشيده بود كه فوقالعاده بهش ميآيد. لبخندم از ته ِ ته ِ دلم بود. آنچنان احساس آرامش و راحتياي داشتم كه مدتها بود تجربهاش نكرده بودم. فشار دستهايش دور ِ بازويم فوقالعاده بود. لذت ِ ناب ِ دوستداشتنش، آن شيريني سكرآورش فوقالعاده بود. نشئه(نئشه؟!) بودم و با همان نشئگي از خواب پريدم. تو نميشناسيش. يكي از همكارانم است در واحدي ديگر. روزهاي ِ اول آمدنم به اينجا چند باري تا مرز ِ گريه كردن مرا كشانده بود. سن و سالي ندارد اما سابقه كارش در اين شركت تقريبا از همه آدمهايي كه دور و برم ميشناسم بيشتر است. از نوجواني و بعد از فوت پدرش آمده و كار كرده و خرج ِ خانواده داده. بعد از آن روزهاي ِ بد ِ اول، كمكم ميانهمان خوب شد و دست از اذيت همديگر برداشتيم. با اينحال هرازگاهي كلكلي داريم. تمام ِ امروز بعد از آن خواب ِ عميق و واقعي ِ ديشب، با آنچنان محبت و لبخندي نگاهش كردم كه ميدانم برايم شر خواهد شد. اما تو كه نميداني چشيدن اين حس ِ ناب ِ دوستداشتن و دوستداشته شدن، آن زمزمهها، حرفزدنهاي ِ در ِ گوشي و آرامش ِ بي حد و حصري كه داشتم، حتي توي ِ خواب، حتي با اين آدم، عجيب خوب و عالي بود. آنقدر عالي كه با تمام ِ اتفاقات ِ گند ِ امروز من مدام لبخند زدم و عصباني نشدم. آنقدر عالي كه تمام ِ مدت احساس ميكردم واقعاً قلبم سرشار از عشق شده و جالب بود. منتظرت هستم در چنان هوايي بيا كه دست برداشتن از تو غيرممكن باشد. "اورهان ولي"
+ نوشته شده توسط CatDog در چهارشنبه 21 آذر1386 و ساعت
21 |
نميفهمم وقتي تصميمم را گرفتهام و به درستيش هم ايمان دارم اينهمه كلنجار رفتن با خود چه دليلي دارد. اين به خيال ِ خودم مچ گرفتنها، اين حرص خوردنهاي الكي، اينكه هنوز هم به دنبال اينم كه ثابت كنم دروغ ميگويد و اين جملههاي عاشقانه و مدام فقط حرف هستند و حرف...چه دليلي دارد؟ نميفهمم... گيرم كه مثل امروز فهميدم كه به دخترك زنگ ميزند و گزارش كارش را ميدهد، همانطور كه به من ميدهد ....خوب؟ كه چي ؟ چه اتفاقي افتاد؟ چه چيزي به من اضافه شد از اين فهميدن و اطمينان يافتن، يا حتي برعكس، چه چيزي كم شد؟ يك جاي ِ كارم هميشه ميلنگد انگار. يكجايي آن تهتهها هميشه يك حس ِ عدم ِ اطمينان هست. هميشه يك شك و بدبيني هست. هميشه انگار يك موجود ِ منفيباف و بيكار و مزخرف نشسته آن توي ِ هزارتوي ِ كلهام و مدام دنبال بهانه ميگردد و ايراد ميگيرد و پيشداوري ميكند و ديگران را محكوم ميكند و كارهايي از اين دست.... فكر ميكني درد ِ من بخاطر خورشيد است؟ چه فايده بهار بيايد؟ بادامها شكوفه كنند؟ آخرش مگر مرگ نيست؟ هست، اما مگر من ميترسم از مرگي كه خورشيد ميآورد؟ من كه هر فروردين يك سال جوانتر ميشوم، هر بهار عاشقتر ميشوم...ميترسم؟ آه! دوست ِ من! درد ِ من چيز ِ ديگريست.... "اورهان ولي" پ.ن1: ديروز را براي خودم مرخصي گرفتم. صبح تا ظهر را توي ِ خانه تنها چرخيدم و خلوت كردم و آرام شدم يكجورهايي. ظهر به بعد را هم كه به يكسري كارهاي عقبماندهام در بيرون از خانه رسيدم. امروز فهميدم كه اين غرق شدن در كار چه اثر وحشتناكي روي ِ اعصاب ِ نداشتهام گذاشته است و چقدر نافرم فرو رفتهام بدون آنكه بفهمم. امروز سر ِ حالتر و ريلكستر بودم. پ.ن2: سرشار شدهام از بوي ِ كوير، سرماي ِ استخوانسوزش. پ.ن3: باز كجا غيبت زده دخترك ناشناس ِ آشنا؟
+ نوشته شده توسط CatDog در سه شنبه 20 آذر1386 و ساعت
20 |
نميفهمم چرا همه تغيير و تحولات يا اتفاقات ِ نافرم زندگي ِمن بايد در دوران پريودم رخ بدهد كه حسهايم به طرز وحشتناك و نفرتانگيزي قوي ميشوند. حسهاي ِ منفيم البته. يعني چيزهايي كه در حالت معموليم شايد حتي اخمي را هم بر روي پيشانيم ننشاند در اين دوران كلافگي و سردرگمي و بغض و گريه را برايم دارد. مثل اين چند روز كه همه چيز به هم ريخته و قاطي شده و منهم كه قاطيتر از هميشه. با آقاي رئيسمان هم لج افتادهام شديد. از همزاد كه حالم بهم ميخورد، بقيه را هم كه تقريباً از همان اول آدم حساب نميكردم. عجيب دلم ميخواهد اين آقاي رئيس ِ شكم گندهمان را جررررررر حسابي بدهم. امروز هم الكي الكي با حرص سر ِ نوع ِنوشتن نامههاي اداري بحث كردم و خودم را بيشتر دق دادم. آخرش هم مردك ابله در جوابم گفت: "اشكال نداره. هر موقع رئيس شدي اون موقع بشين نامه اداري بنويس" انگار من مثل خود ِ لجنش عقده رياست دارم. با آن ذات ِ كثيفش كه مدام مثل يك عنكبوت زشت در كمين نشسته و براي ِ همه تار ميتند تا كلهپاشان كند. بلايي كه در اين چندسالي كه در شركت بوده سر ِ خيليها آورده. بهرحال كه با اين حال و روز و اين اخلاق ِ ت خ م ي اگر بخواهم پيش بروم همين فردا با يكي گيس و گيسكشي خواهم داشت، بي برو برگرد.
پ.ن: جواب کامنتهای پست قبل را شاهکار فرمودیم و دادیم.
+ نوشته شده توسط CatDog در یکشنبه 18 آذر1386 و ساعت
19 |
ديروز ويكي زنگ زد. گفت كه رفتار ِ بدم باعث شده آنطور عكسالعمل نشان بدهد. به "غرور ِ مسخره مردانهاش"* برخورده بوده انگار. با اينحال من سفت و سخت سر ِ حرفم ايستادم و هرچقدر خواست كه مهلت دوبارهاي براي احياي رابطه بدهم قبول نكردم. حالا شدهايم دو تا دوست معمولي ِ معمولي. امروز هم كه از آن روزهاي ِ گند ِ خدا بود. خانم همكار ِ دست راستي را اول صبح فرستادند يك قسمت ِ ديگر. ويكي را هم همينطور. بعد هم كار به جنگ و دعوا و لج و لجبازي كشيد و ويكي هم بار و بديلش را بست و از شركت رفت. فردا هم قرار است بيايد براي تسويه حساب. يا برگردد به همان مسئوليت قبلش و يا ميرود. از شركت كه رفت بيرون زنگ زد براي ِ خداحافظي. نميدانم چه مرگم بود كه زر زر زده بودم زير ِ گريه و نميتوانستم حرف بزنم. بعدش هم كه خانم همكار دست ِ چپي را دك كردند يك قسمت ديگر. حالا من ماندهام و يكسري همكار ِ مرد ِ گوسفند. اينكه چطور قرار است با اينها به تنهايي كنار بيايم را خدا ميداند. انقدر كه اين جماعت خودخواه و احمق و مردسالارند. پخمول هم بعد از رفتن خانم دست ِ چپي قرار است بيايد و بنشيند ور ِ دل ِ من دوباره. نميدانم چرا هرجور اوضاع ميچرخد و بهم ميريزد و تغيير و تحول رخ ميدهد باز اين پخمول برميگردد جايي در نزديكي من. حالا شايد هم فردا اوضاع جور ِ ديگري شد و از حضور ِ دوبارهاش در كنارم خبري نشد. اگرچه فرقي هم نميكند. منكه امتحانم را پس دادهام. همينقدر كه من ِ كرموي بيتفاوت از كنار SMSهايش گذشتهام و بيجواب گذشتهام، يعني خيلي هنر كردهام و واقعا كندهام. غريبم؛ در اين شهر، نه زيبايي هست كه تسلايم دهد، نه چهرهاي آشنا؛ در انتظار شنيدن صداي ِ يك قطارم، دو چشمم.... دو چشمه! "اورهان ولي" * عين جمله جناب آقاي ويكي! نياييد موضع بگيريد كه چرا غرور ملت را به سخره گرفتهام.
+ نوشته شده توسط CatDog در شنبه 17 آذر1386 و ساعت
22 |
سهشنبه 13 آذرماه: گفته بودم كه، وقتي اينطور با شدت و سرعت شروع ميشود، با همان شدت و سرعت هم تمام ميشود. همان حكايت تب تند و عرق است ديگر. حالا بيا و بگو روابط قابل مقايسه نيستند. قبول كه نيستند. اما آدم كه خودش، خودش را خوب ِ خوب كه نه، اندكي خوب كه ميشناسد. رابطهام با ويكي را تقريبا تمام شده ميدانم. حتي دو ماه هم نكشيد. بعضي آدمها خودشان را به در و ديوار هم كه بكوبند اعتمادت را جلب نميكنند. يا حتي هيچ حس ِ دوستداشتني را هم به تو القا نميكنند. از ديشب، بعد از پياده شدن از ماشين، بعد از آن سكوت ِ سنگين و تقريباً ناشكستني بينمان به اين نتيجه رسيدم كه ادامه اين رابطه اشتباه ِ محض است. وقتي لذتي نميبرم، وقتي جذابيتي برايم ندارد، وقتي حضورش و دوستت دارم گفتنهايش فقط خفقان مياندازد به جانم، چه مرضي دارم كه بخواهم خودم را زجر بدهم. دست ِكم وقتي تنها هستم و هيچكس نيست، گاهي غصه تنها بودنم را ميخورم. اينطوري انگار بايد لحظه به لحظه حرص بخورم. بخصوص كه از صبح ِ علياطلوع ميبينمش تا بوق ِ سگ كه بيرون ميآيم. قبلاً هم گفته بودم. آدمهاي ضعيف را دوست ندارم. آدمهاي رومانتيك و رويايي و ايدهآليست را هم تاب نميآورم. حالم بد ميشود از شنيدن ابراز علاقههاي مدام، از حرف و حرف و حرف، در حاليكه ذرهاي عمل تويش نيست. ميداني ! پنجشنبه از صبح قرار بود برويم نهار بخوريم و بعد قلياني بكشيم. نهار را خورده و نخورده بلند شديم. از در كه آمديم بيرون گفت بريم " ش و ك ا". من سكوت كردم و با اخم نگاهش كردم. با ذوق ادامه داد: آره ميريم "ش و ك ا"! منهم خيلي وقته نرفتم. گفتم: بنظرت من اينجا هويجم و نظرم اصلاً مهم نيست؟ و رفتيم "ش و ك ا". كه من هيچ خوشم نيامد. كه من سگ شدم از اينكه با 100 نفر حرف زد و سلام و عليك كرد و اراجيف بافت. هركار كردم ديگر حرفم نيامد كه نيامد. پوزخند نزن! موضوع ساده نيست. تصورش را بكن كه تو بارها و بارها با كسي بيرون مي روي كه هربار يا نظرت را درباره كجا رفتن و چكار كردن نميپرسد و هركار خودش دوست دارد ميكند، يا نظرت را ميپرسد و باز هم هركار خودش دوست دارد ميكند. در هردو حالت تو نقشت يك عروسك سخنگو بيشتر نيست. آدمي كه نظرش پشيزي ارزش ندارد و من از همان پنجشنبه ازش بريدم. تصور ازدواج با چنين آدمي چقدر وحشتناك است؟؟؟
چهارشنبه 14 آذرماه: حتي ده دقيقه هم طول نكشيد. از دم ِ غروب تا همين حالا كه رسيدهام خانه، مدام ماجرا در ذهنم تكرار ميشود و خندهام ميگيرد. يعني تو باور كن كه همه دوستتدارمها، همه حرف ِ ازدواج و زندگي رويايي، متفاوت بودن من، يقين به اينكه دوستم دارد، اطميناني كه تابحال نسبت به هيچكس نداشته، اينكه بي من نميتواند زندگي كند، اينكه......ادامه ندهم بهتر است، از همين حرفهاي زيبا و تهوعآور؛ همه و همه كشك! وقتي ميگويم كه بدرد هم نميخوريم و بهتر است تمام كنيم با لحن ِ مسخرهاي ميگويد :"واااي! پس موضوع غمانگيز شد!" و همين من ِ عصباني را عصبانيتر ميكند. بعد ميپرسد: "چطور به اين نتيجه رسيدي؟" مثل خودش جواب ميدهم، دقيقا همان پاسخي كه در پي بارها و بارها سوال من مبني بر اينكه چطور اينچنين به يقين و اطمينان درباره من رسيدي: "كشف و شهود." همين... بعد هم ميگويد: خوب عزيزم! دوران خيلي خوبي بود. من بيشتر از اين مزاحمت نميشم، خداحافظ! ... و از ماشن پياده ميشود و ميرود. خندهدار نيست؟ اگر بداني چقدر سختم بود مطرح كردن ِ اين موضوع. اگر بداني چقدر صغري و كبري در ذهنم آماده كرده بودم كه بگويم و رابطه را تمام كنم. آنچنان احمقانه فكر ميكردم كه اگر بگويم با هم نباشيم و خلاص، يك دوره شر و ناراحتي و اعصابخوردي را براي ِ خودم درست كردهام. كه اينطور نشد....كه راحت تمام شد...خيلي راحتتر از آنچه فكر ميكردم. راحت، مسخره، مضحك. نيايي بگويي بهتر است بروم و سجده شكر بجا بياورم از اين راحت تمام شدنش. قصدم از گفتن موضوع چيز ديگري بود. پ.ن: این دو قسمت طی دو شب متوالی نوشته شد و بنا به دلایلی آپ نشد. یعنی نشد که بشه!
+ نوشته شده توسط CatDog در پنجشنبه 15 آذر1386 و ساعت
19 |
مدتهاست، چندين هفته كه مدام خودم را تحسين ميكنم. هربار كه دخترك هرهركنان خم ميشود روي ِ شانههاي پخمولي، هربار كه SMS بازي ميكنند و بخيالشان احدي خبردار نميشود، هربار وقتي رويش را از من برميگرداند و كيفش را ميگذارد كنار مانيتورش كه اينطرف را نبيند. هربار كه نگاه شرربارش خيره ميشود رويم و وقتي رد ميشوم الكي و بيهوده ميزند زير خنده، هربار كه...... ميداني! من در بهترين زمان ممكن از پخمولي بريدم. در بهترين زمان ممكن با خودم و درونم به اين نتيجه رسيدم كه اين آدم، آدم ِ من نيست و كندمش! كندم و دور انداختمش. نميدانم چطور توانستم اينطور با قدرت تصميم بگيرم و عمل كنم، اما هرچه كه بود، شد. حالا پچپچشان ناراحتم نميكند. كينه بيدليل دخترك اگر چه گاهي عصبانيم ميكند – براي لحظاتي- اما بيشتر به خنده مياندازتم. از اينكه فكر ميكند بهترين پسر دنيا را بدست آورده، با خوشخيالي و خامي آنطور عاشقانه نگاهش ميكند، آنطور بيپروا كنارش و بالاي ِ سرش ميايستد و بعد با گردن ِ افراشته و نگاه مغرور، جوري برخورد ميكند كه انگار بالاي ِ بلندترين قله دنيا ايستاده، تنها حسي را كه برايم ميآورد تأسف و دلسوزي هم براي ِ دخترك است و هم براي ِ شوهرش. توي كوچه كه دارم ميرم، وقتي متوجه ميشم كه با خودم ميخنديدهام به اين فك ميكنم كه فك خواهند كرد ديووونهم و لبخند ميزنم. "اورهان ولي"
+ نوشته شده توسط CatDog در شنبه 10 آذر1386 و ساعت
20 |
اگر آدم حسابي بودم و كارهايم حساب و كتاب داشت، قطعاً تا امروز كركره اين وبلاگ را پايين كشيده بودم. منتها چون هيچ چيزم به آدميزاد نرفته ميدانم به محضي كه بنويسم: "خداحافظ" كرم ِ نوشتن باز ميافتد به جانم و به چند روز نكشيده سرم را ميگذارم جاي ِ پايم و برميگردم و مثل خوره ميافتم به نوشتن. روزهايم تقريباً آرام ميگذرد. بيهيچ حس و حال ِ خاصي. حضور ويكي هم گرمايي برايم ندارد. فقط اندكي لحظات تنهاييم را پر ميكند. راستش را بخواهي از آدمهايي كه "دوستت دارم" ميگويند به شدت هراس دارم. معتقدم وقتي كسي دوستت دارد بار ِ سنگيني را روي ِ شانههايت ميگذارد. راهها هرقدر كه زيبا باشند، شب هرقدر هم كه خنك باشد، بدن خسته ميشود، سردرد خسته نميشود. "اورهان ولي"
+ نوشته شده توسط CatDog در پنجشنبه 8 آذر1386 و ساعت
22 |
بيخوابي زده به سرم. بيخواب شدهام تا باز فردا دلم در حسرت ِ يكقطره خواب لهله بزند و هي دلم بخواهد زودتر شب بشود تا بتوانم بخوابم و باز شب و بيخوابي! اضطراب افتاده به جانم . زماني كه بيخبري، پشت ِ پرده را نميبيني، ميتواني هرجور دلت بخواهد داستان بسازي. ميتواني نگاهها را جور ِ ديگر تعبير كني، ميتواني خودت را گول بزني. وقتي حتي نيمنگاهي به آن پشت انداختي، وقتي حتي كوچكترين صدايي و حرفي و كلامي را شنيدي ديگر افتادهاي به دام ِ واقعيت. گولزدن معنايي ندارد. يا اگر داشته باشد، استعداد غريبي ميخواهد...كه من ندارم. براي ِ من تحمل ِ آن نگاهها سخت شده. نگاههاي سرد و آكنده از كينه. آنهم كينهاي بيدليل. يا اگر بادليل، من بيخبر! معذبم. وقتي حرف ميزنم، وقتي ميخندم، وقتي نگاه ميكنم. مدام فشار ِ نگاههايي كه ززير ِ ذرهبين گذاشتهاندم را حس ميكنم و حرفها... و حرفها... و حرفها! راستيها! من شبيه فاحشههايم؟
+ نوشته شده توسط CatDog در جمعه 25 آبان1386 و ساعت
23 |
|
|