تبليغاتX
گربه وحشی

صدای موسیقی داره گرومپ گرومپ میکنه توی اتاق و من که برعکس روی تختم خوابیدم!یعنی پاهام روی بالش قرار گرفتند و سرم سمت پایین تخت افتاده!یک مرتبه دستم رو کش می دم و یکی از اسپیکرها رو از روی میز بر می دارم و می ذارم کنار گوشم و میگم ببین!محسن نامجو کنارم خوابیده

+ نوشته شده توسط اقلیما در شنبه 6 مرداد1386 و ساعت 18 |

 

میگه خیلی وقت بود که ندیده بودمت!میگه دلم برات تنگ شده بود!میگه وقتی کسی رو زمان زیادی نبینی،دلت مدام،وقت و بی وقت پر میکشه به جانبش!....مدام مابین هر دقیقه خلوتت یا هر دقیقه شلوغت - تفاوت آنچنانی نمی کنه!- یک مرتبه یادش می افتی!یک مرتبه انگار صداش رو می شنوی!بعد،بعد میگی کاش بود!کاش همینجا بود!به کمتر از این هم راضی نیستی!می خوای باشه تا سبک بشی!از این هوایی که بوی شرجیه دم کرده ای رو داره،خلاص بشی.....

میگم خیلی وقت هست که فکر میکنم وقتی کسی رو نمی بینی،هر چقدر که دل تو مدام پاپی احساسات با او بودن بشه،هر چقدر هم که روزی،روزگاری بهونه ای بودید برای هم،باز هم این دل ساده، خویشتنش رو متقاعد میکنه به سازگاری!.....باز هم یاد می گیری که فراموش کنی!یاد می گیری که یاد بگیری هر آنکس که از دیده برفت لاجرم با دل هم غریبه می شود...

میگه به كائنات نگاه کن!پر از حس هاي مختلف و نيروهاي متعدده!گاهي فكر مي كنم ابزارهاي مختلفي مي تونن در آدمي تاثير بذارن!و گاهي فكر مي كنم اگر بخواهيم در اين ماراتن عظيم به نيرويي يا حسي يا امري نمره برتري بديم،برنده كي يا چي مي تونه باشه!...به موضوع فيلم ها،داستان ها و شعرها نگاه كن!يا نه!چرا راه دور بريم!به خودمون نگاه كنيم!.....عشق چیزی نیست که با بزکی و دوزکی و یا با اشکی و آهی از یاد آدم بره!.....

 

+ نوشته شده توسط اقلیما در سه شنبه 26 تیر1386 و ساعت 15 |

 

دیدید که گاهی موندید بین انتخاب خودتون یا یک نفر دیگه؟نمی دونید بین اون دو تا اسم من یا او کدوم رو انتخاب کنید!....نفس آدم تنگ میشه! میشی مثل الان من! دوست دارم یه تقه بزنم به در و برم داخل! ولی چه فایده داره هر چقدر که دلم تنگ شده باشه! دیگه گفتنش هم دردی از من دوا نمی کنه....نه اینکه قبلا دارویی سحر آمیز بوده باشه اما لااقل کمی سراب گونه مثل چند قطره آب روی لبهام می نشست و کمی آرومم می کرد.....

مدتیه که دیگه از شخم زدن خودم پرهیز می کنم.....مثل یه رهگذری شدم که گوشه خیابون میشینه به نگاه کردن این و اون! تا شاید از پس ـ دید زدن دیگرون یاد بگیره که چطوری موقع رقص پا لگد نکنه......میشینم یه گوشه ای تا باز بتونم خودم٬ قلبم٬ آرزوهام و خواسته هایی که مثل طبل تو تمام وجودم می کوبن رو کنترل کنم.....

می دونی! شدم مثل مادری که داره بچه ش رو برای یه سفر همیشگی آماده می کنه. بچه ای که دوستش داره اما سهمش نیست و می دونم تو حتما می فهمی که چی میگم......می دونی! هر چقدر دلتنگی صفتی باشه منسوب به مهربانان اما من بدون اینکه بفهمم مهربونی یعنی چی دلتنگم! دلتنگم! دلتنگم!

پینوشت:

باور کنید این وبلاگ به غیر از گربه وحشی یه نویسنده دیگه هم داره که گاه گداری اینجا می نویسه!

 

+ نوشته شده توسط اقلیما در پنجشنبه 17 خرداد1386 و ساعت 2 |

 

می خوام یه چیزی بنویسم،لطف کن و بدون هیچ برداشت از قبل تعیین شده ای بخونش.ببین!هر کسی که هستی و هر جوری که می نویسی می تونی خیلی عجیب باشی و خیلی هم غریب!می تونی هر کسی باشی.خوب،بد!زشت،زیبا!می تونی دوست من باشی یا نباشی!اما مهم اینه که خودت باشی!حتی در این هزار توی بی آغاز و پایان مجازی!تو با درونیات منحصر به فردت!می تونی پول غذای خودت رو بدی به اون پسرک فقیری که چند ماهی هست دلش لک زده برای همبرگری گرم یا می تونی باهر نیش ترمزی بشی شریک رختخوابی بیگانه!تو می تونی لوند باشی چه زیر چادر و چه درون خلوت _ خلوتی وسط هر چه بی لباسی که هست!تو می تونی هر کسی باشی!آروم و سر به زیر یا نه!می تونی حاضر جوابی باشی که همه لنگ بمونن جلوی جمله های ردیف شده ت!تو می تونی مثل این ستاره های سینما سیگاری بگیرانی و پایی روی پا بندازی و غرق بشی در مدرنیتیه ای تازه به دست اومده و سخنرانی کنی در باب اینکه نجابت دیگه معنی سابق براین رو نداره اما حاضر نباشی در لحظه های درونی خویش هم اینگونه فکر کنی....اما مهم اینه که خودت باشی و مهم اینه که من بدونم تو چه پاک و منزه و چه گیرم از چشم من حتی هیولایی، باز هم انسانی هستی که مهم ترین وجه زندگیت می تونه این باشه که به اون چیزی که میگی،اطمینان داشته باشی و نه اینکه اینجا به کسوتی در بیای برای عقب نموندن از قافله و جایی دیگه که فکر می کنم درونی ترین لایه ذهنی تو باشه شخص دیگه ای باشی خیلی دور،خیلی دور.....ما همه نزدیک همیم و عجیب شبیه هم.دور از حساب است که مایی که از دقیقه ای دیگه هم خبر نداریم دل _ هم بشکنیم یا آب به آسیاب دیگران بریزیم.....

 

پینوشت:

 

به جمله اولم دقت کن لطفا!این پست رو برای خودم ننوشتم!

+ نوشته شده توسط اقلیما در یکشنبه 6 خرداد1386 و ساعت 12 |
شمس از مولانا پرسید محمد بالاتر است یا منصور؟

جواب داد: البته که محمد.پیغمبر خدا را چه به مقایسه با منصور؟

ـ پس چرا منصور گفت ان الحق و محمد نگفت؟

مولانا جوابی نداشت!

پس شمس گفت: محمد دریانوش بود با یک جرعه سیراب نمی شد!

پینوشت:

هیچ نعمتی زیباتر از آزادی نیست و آزادی را تنها به یک چیز می فروشند و آن هم گستاخی است! جسارت نه گفتن به آن که می خواهد در بندت کند.  

+ نوشته شده توسط اقلیما در یکشنبه 20 اسفند1385 و ساعت 4 |

از مغازه می زنم بیرون و بی معطلی جلد(زرورق؟کاور؟پوشش؟پلاستیک؟چی می گن به این لفافه ای که دور کیک و تیتاب(؟) و از این جور چیزها میکشن؟!)کیکی که خریدم رو باز می کنم و تیکه تیکه ازش می کنم و می ذارم تو دهنم.خیلی گرسنه هستم و همیشه وقت گرسنگی سرم هم درد می گیره.کیفم رو دوشمه و تو دستام هم علاوه بر خوراکیم،هم یه پلاستیک هست از چیزایی که خریدم و هم یه مشت روزنامه و مجله.همینطوری دارم آهنگ هم گوش می دم و با لذت سرم رو هم دارم تکون میدم به چپ و راست!.....دوست دارم دوست دارم....من که گناهی ندارم....یه عمر دنبالت میام غزل غزل ترانه خون....رها نمی کنم تو رو اینو بدون اینو بدون..........دقیقا دارم از کنار پیاده رو رد میشم و طبق عادت همیشگیم شماره پلاک ماشینها رو هم می خونم.یه مرتبه میشنوم یکی میگه به من هم کیک میدی بخورم؟سرم رو می گیرم بالا می بینم که یه آقایی تو اون ماشین نقره ایه واسه خودش لم داده و با یه لبخند گوشه لبش داره به من نگاه میکنه و فکر میکنه که خیلی بامزه گی کرده که گفته به من هم کیک میدی یا نه!یکمی راهمو کج می کنم طرفش و میرم سمت ماشین و دستم رو می برم توی پلاستیک و یه کیک در میارم و از پنجره باز ماشینش دراز می کنم طرفش و می گم بیا!!!چشماش یکمی میرن عقب(می فهمی که چی میگم؟)بعد تند تند پشت سر هم ردیف می کنم که یه کیک 100 تومنی که قابل نداره.من ازش میگذرم که تو از گرسنگی نمیری.بخور و بعد هم ماشینت رو روشن کن و برو رد کارت!...حرفام که تموم شد،حس کردم چشماش باز هم عقب تر رفتن!(می فهمی که چی میگم؟)بعد یه لبخند زدم و گفتم خداحافظ!!!......

 

پینوشت:

آرمی٬مجبورم فعلا جور تو رو هم بکشم!پس کجایی تنبل خانم؟

+ نوشته شده توسط اقلیما در پنجشنبه 17 اسفند1385 و ساعت 14 |
آرمی!به خدا خسته شدم از بس اومدم و این پست تو رو دیدم.کی آپ می کنی؟....من که می دونم این خمودگی که ازش حرف زدی داستان هر روزه تو نیست.من که می دونم تو -یا بهتره بگم حال تو- گاهی خوبی و گاهی دیگر بد!من که می دونم تو مهربونی!من که می دونم تو نه آزار رسانی و نه اعصاب خورد کن!

آرمی!یادت میاد چند وقت پیش که باهات حرف می زدم!حالم اونقدر بد بود که صدام در نمی یومد.همون شبی که یک ساعتی با هم حرف زدیم رو میگم!اگه اون شب باهام تماس نگرفته بودی٬از غصه مرده بودم!...یا اون ۵ صبحی که برات آف گذاشتم.درسته یه آف گذاشتن معمولی بود اما همین که آدم میدونه یه نفر هست که به حرفاش گوش میده کلی مایه آرامشه!

آرمی!حالا هر چقدر بگی که بدجنس شدی٬بی رحم شدی٬سنگدل شدی!هر چقدر بگویی که ایراد گیر بزرگی شدی یا که بگویی روحت عقیم و خشکیده شده است قبول ندارم!

آرمی!...

پینوشت:

به کسی ربطی نداره که من این آرمی غرغرو رو چقدر دوست دارم.حاضرم کل نوشابه های کوکاکولای دنیا رو هم براش باز کنم...خیالی هست؟!

+ نوشته شده توسط اقلیما در شنبه 12 اسفند1385 و ساعت 22 |

هیچی تو خونه واسه خوردن پیدا نمیشه.البته زیاد گرسنه هم نیستم،هرچند امروز تقریبا هیچی نخوردم.دو ساعت پیش واسه خودم چای درست کردم اما اینقدر غرق خوندن بودم که چای سرد شد!الان تنها مشکلی که تو دنیا دارم اینه که سرم درده!خود سرم که نه!یه رگ کوچولو کجکی،بالای ابروی سمت چپم!.....این همسایه بغلی هم از بس سر و صدا میکنه،اعصابمو خورد کرده!دانشجوی موسیقیه.امشب هم که چند تا از دوستاش مثل اینکه اومدن خونش!هر کدومشون یه سازی میزنن.وقتی هم که ساز نمی زنن،بلند بلند حرف میزنن.چند بار گفتم حالا که من هم تنها هستم برم پیششون،دور هم باشیم.بگیم،بخندیممایه ش هم فقط چند تقه به در زدنه اما اینقدر احساس تنبلی می کنم که حتی نمی تونم برم گوشیمو چند قدم اونور تر از روی مبل بردارم و مسیجی که فکر کنم یک ساعت پیش اومد رو بخونم.....اگه بدونید الان تو چه وضعی هستم.یه خانم فرهیخته ـ با شخصیت ـ به تمام معنا.نشستم رو زمین و کلی کتاب و مجله دور و برم پخش و پلاست.جالبیش به اینه که همشون هم از یه صفحه ای باز هستند.....اووف،چرا دارم این همه چرت و پرت می نویسم؟

+ نوشته شده توسط اقلیما در پنجشنبه 19 بهمن1385 و ساعت 0 |

سلام آرمی!ببین،تو که منو خوب میشناسی و می دونی که من آدمی نیستم که به یه صراط مستقیم باشم.گفته بودم که شاید باز هم بیام کامنت بذارم.امروز عصر که کامنت بچه ها رو خوندم،خواستم باز برات بنویسم اما دیدم زیاد میشه!گفتم بیام تو قالب یه پست بنویسم.دلم هم واسه اینجا تنگ شده بود.پولداری هم بد دردیه!!آدمی که دو تا خونه داشته باشه،نمی دونه تو کدومشون زندگانی کنه!

 

بعضی ها به اون قسمت مردن تو اشاره کرده بودن.حتی خود من هم اما کامنت حاج واشنگتن،حال منو خیلی دگرگون کرد.فکرش رو کردم اگه جدی جدی آرمی بمیره ما باید چکار کنیم؟!یعنی ما تا این حد بی معرفتیم که فقط یه چند روزی وبلاگ گربه وحشی رو باز کنیم و بعد هم تموم.....

ببین،تو اگه مردی من قول میدم که ما تا چهل روز برات سیاه بپوشیم و عزاداری کنیم.حالا چطوری؟میگم بهت.صبر کن!

 

بعضی از بچه ها موظفند که برات عزاداری کنند.رد خور نداره.هیچ عذری هم قابل قبول نیست!رضا،حاج باران،مشتی ماشالا،حاج واشنگتن،بیژِی،دریاپری،آرایه،جوجو،آیدا،پگاه و آسی جون!و صد البته اقلیما...بقیه بستگی به علاقه خودشون داره!ما تا صد نفر رو پذیرا هستیم.برای بقیه شام نداریم.با این وضع رکود اقتصادی نباید بیش از این انتظار داشت جانم!!

 

و اما مراسم عزاداری!اول از همه یه چند نفری باید یه تغییری تو قالب وبلاگشون به وجود بیارن.اقلیما،آسی جون،پگاه،دریاپری،حاج واشنگتن باید یه رنگ تیره بپاشن به وبلاگشون.از آیدا همین جا خواهشمندیم که دست به قالب وبلاگش نزنه و یه ملتی رو هم تو دردسر نندازه.بیژی رو هم به بزرگواری خودت ببخش.آدم عاشق نه روزش مال خودشه و نه شبش و نه عقلش.(این مورد آخری رو که این بنده خدا از اولش هم نداشت!)بقیه با همین قالبشون هم می تونند تو مراسم شرکت کنند.فقط آرایه لطفا اون عکس سمت چپ رو برای مدتی نامرئی کنه.قباحت داره!ناسلامتی ما عزاداریم!!!

 

بعد همگی سمت چپ صفحه هامون یه روبان مشکی می زنیم.تا چهل روز هم از وبلاگامون صدای صوت قرآن پخش میشه.هر پنج شنبه به پنج شنبه هم آخر پستمون یه پ.ن با این مضمون اضافه می کنیم.یعنی دقیقا همین جمله:"خرما...صلوات...یک قطره اشک...دوباره یه خرما"

 

تو این چهل روز هر کدوممون هم یه مسائلی رو باید رعایت کنیم.صبر کنید.یکی یکی بهتون میگم.عجله نکنید.

 

مثلا این مشتی باید تو این چهل روز از خیر شب جمعه ها بگذره!آسه بیاد،آسه بره!حاج واشنگتن،هم باید این چهل روز از دایره امتحانات اداره استخدامات کشوری مرخصی بگیره(خداییش حاجی برو یه نگاهی به تیتر پستایی که نوشتی بنذاز!!!)حاج باران هم نمی خواد کار خاصی کنه!همین که وظیفه پختن غدای مراسم سه روزه و هفته و چهلم تو رو پذیرفته،کلی ارزش داره!(خدا یک در دنیا و صد در آخرت نصیبش کنه)دریاپری هم قربونش برم فقط کافیه صاحب دست دوم(یا سوم؟)اون عکسی که یه بار گذاشته بود تو وبلاگش و بستنی دستشون بودو بیاره تو مجالس عزاداریمونآخه شنیدم اینقدر زشته که اشتها رو از همه قطع میکنه.(آخه متاسفانه آشپزمون خیلی تنبله و نمیشه ازش انتظار پخت غدای زیاد رو داشت)آرایه هم یه مدتی ماخوذ به حیا تر بنویسه و اینقدر از موضوعاتی که چشم و گوش باز میکنه ننویسه!آخه نمیشه که ما عزادار باشیم و بعد هی تو فکر این باشیم که چطوری بریم داروخانه خرید!!!مغز آدم گنجایش حل چند تا مشکل رو با هم نداره آخه!جوجو هم که دیگه زنده نیست که بهش بگیم چطوری بنویسه و چطوری ننویسه!آخه اقلیما تحت تاثیر ناراحتی شدید به خاطر شنیدن مرگ تو رفته کشته جوجو رو....چرا نداره؟برو کامنتدونی قبل رو بخون!نوشته آدم تبدیل به یه مرداب بدبو میشه.منظورش با تو بوده دیگه.واقعا متوجه نشدی تو؟!تازه خیلی هم پررووئه که با وجود اینکه توئه مرحوم اصلا نمی دونستی دائی جان ناپلئون کیه!هم دائی جان ناپلئون رو خونده و هم فیلمش رو دیده(البته ما آخرش نفهمیدیم فیلمش یا سریالش!)برای پگاه هم بهتره که صبرش تموم بشه و در مورد مردا بنویسه تا روح دوشیزه مرحومه مغفوره آرمی جان از آن دنیا بلکه شاد بشه.برای آسی هم هنوز فکری نکردم.اگر مردن تو حتمی شد،واسه اون هم یه فکری می کنم.خودم هم-اقلیمای جون جونیت-کار خاصی نمی خواد انجام بدم.چون در اصل نمی تونم کار خاصی انجام بدم.آخه وقتی من جوجو رو بکشم،تو زندونم.به نظر تو زندون اینترنت داره آیا؟!دیگه می مونه فقط آیدا و بیژی.بیژی که حسابش از همه جداست و اختیارش دست خودش نیست.آیدا هم که آخر مرامه!یعنی واسه این زن رشتی این همه گریه،مویه راه انداخته،واسه تو نمیندازه؟به خدا آخر نامردیه اگه از گریه دور چشماش یه حلقه سیاه نیفته!..در مورد رضا هم به خاطر وجود نقطه تخفیف میدیم.آخه گریه برای نقطه خوب نیست.هر چند من موندم مادر این نقطه کیه؟!گاهی یادم میره فاطمه ست.چکار کنم؟دست خودم نیست.همش فکر می کنم رضا مامانشه.به خاطر همین،من که تو زندانم اما شماها تو را به خدا نذارید رضا زیاد خودش رو اذیت کنهضجه،مویه راه نندازه ها!آخه واسه نقطه خوب نیست.

 

خب،خب!پس مسئولیت همه مشخص شد.دیگه از یه مراسم آبرومند خیالمون راحت شد.یه گرد سیاه پاشیدیم از این سسسسسر تا اون سسسسسسر این وبلاگستان!آرمی جان!آماده ای عزیزم؟!

 

پینوشت:

 

از طرف اـقی جونتون:لطفا تو مراسم آرمی یه پولی جمع کنید و پول دیه این جوجو رو بدید.بلکه منم از زندون به آغوش گرم خانواده برگشتم.

 

از طرف آرمی جونتون:برید جواب کامنتای پست قبل رو تو همون کامنتدونی بخونید و حالشو ببرید.

+ نوشته شده توسط اقلیما در پنجشنبه 5 بهمن1385 و ساعت 23 |

ساعت 8:30 شبه و می بینم حوصله اینکه تنها بمونم رو ندارم.تماس می گیرم و می گم اگه کسی هست که آخر شب منو برگردونه خونه،من پاشم یه سر بیام اونجا.اون آدم ـ پشت گوشی یه داد کوچولو می زنه و برای آخر شب من یه بادیگارد می طلبه.آخرش یکی پیدا میشه که جانفشانی کنه و حاضر بشه من رو برگردونه!......شاه و کلاه می کنم و می زنم به خیابون.دو سه ساعتی برای خودم چرت و پرت می گم و وقت می گذرونم.برنامه شون عوض میشه.یکی دیگه میگه می برمت و شب هم پیشت می مونم.می گم پیاده بریم؟میگه مگه ربع ساعت بیشتر فاصله ست؟!......دوباره می زنیم به خیابون! اما چرا من حالم بده!....نه،نه حالم بد نیست اما نرمال هم نیستم.اینقدر تو خیابون بلند بلند می خندیم و اراجیف به هم می بافیم که حد نداره.هر ماشینی که رد میشه با یه نگاه غریبی بهمون نگاه می کنه که باعث میشه ما خل تر هم بشیم.یکمی هم سردمه.دستمو حلقه کردم دور دستاش و به خاطر بینی عمل کرده ش مسخره ش می کنم.می گم یعنی چی اینهمه پول ریختی تو جیب دکتر!! تو اول و آخرش مالی نمی شی!.....می گه راست می گی!وقتی اول و آخرش قراره فقط دستای تو زنجیر بشه دور دستای من،دیگه چه سودی داره که من خودم رو به چه شکلی در بیارم.از خنده منفجر میشم!خودم رو مثل یه پیشی پشمالو می مالم بهش و می گم برو خدا رو شکر هم بکن.اگه من نبودم که تو دیگه باید می رفتی خودکشی می کردی.با یه ژست مسخره می خونه: مهتاب دیگه دل دل نکن    مهتاب تو منو ول نکن!!!!!! ....می گم بسه دیگه، بیا یکمی سنگین باشیم.شاید تونستم این آخر شبی یکیو تور بزنم.می گه واه واه برو گمشو.می گم ببین،مطمئنی من امشب چیزی نزدم بالا.مطمئنی اون برادر نامردت چیزی احیانا اشتباهی به خورد من نداده؟می گه چطور؟می گم آخه من همیشه مثل یه خانم متشخص رفتار می کردم اما حالا چرا اینقدر سبک شدم.می گه هه هه هه هه!!می گم کوفت،زهرمار......

تا می رسیم خونه،من خوابم می گیره!وقتی بهش می گم،می گه کوفت،زهرمار.....تو باید تازه شروع کنی از من پذیرایی کردن.می گم برو هر چیزی دوست داری از تو یخچال بردار.می گه حتما خالیه خالیه که اینطوری می گی.گفتم دقیقا.گفت خاک تو سرت.گفتم ممنون!

می رم دو تا رخت خواب خوشگل پهن می کنم و می گم اوهوی دست از پا خطا نکنیا!سعی کن انسان باشی.می گه تو چرا اینقدر دوست داری من بگم خاک تو سرت؟!چراغا رو خاموش می کنیم.تا می رم زیر پتو،تا سکوت شب پخش میشه رو تنم یاد تو می افتم.دوباره احساس می کنم سرم گیج میره و اون که داره یه بند حرف می زنه.می گم اوهوی ساکت باش!دارم فکر می کنم.ولی هی حرف می زنه و هی من رو از خیال تو دور می کنه.می گم دختر آروم باش! بر می گرده طرفم و سرش رو به دستش تکیه میده و آروم میگه داری به کی فکر می کنی؟!بغض می کنم و چشمام خیس میشه.آروم می گم به کسی فکر نمی کنم.دست می کشه رو موهام و می گه دروغ نگو!می گم دروغ نمی گم.فقط می دونی چیه، تو یه خیال نامرئی غرقم!!!

+ نوشته شده توسط اقلیما در پنجشنبه 16 آذر1385 و ساعت 21 |
<
Stats Maker